چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۷

گلایه های من

...دلم خیلی گرفته،غبار آلود و خفه مثل هوای امروز تهران ....

دلم به یه آغوش گرم و حمایت گر احیتاج داره ....

خیلی خیلی غصه دارم ...

... ببینم توقع خیلی زیادی است که دلت بخواد یکی دوستت داشته باشه؟و بعدش بهت بگه که دوست داره؟

...چرا؟....

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۷

عاشقانه من به XorXe

Mi amor, no puedo soportar esto। Es demasiado duro estar lejos de ti। , Pero en momentos como este (especialmente esta noche) sólo se convierte en demasiado que soportar। No puedo dormir esta noche a partir de la reflexión de ustedes। Mi corazón me conoce mejor que yo sabe lo que va a permitir que el hacer todo el hablar, Sólo tengo que decirle, para compartir con ustedes en que parte sagrada de mi interior, la vida secreta, los pensamientos creo que toda persona tiene, pero no siempre digo। Sé que a veces el orgullo se interpone en el camino de expresar emociones। Yo creía que era la causa de mi reticencia en la diciendo cómo me siento a veces, y que el hecho de que la pasión en una situación extrema puede ser aterrador, casi sólo desea cerrar lejos por temor a que con el tiempo se le destruir। Creo que de mis sentimientos, mi amor por ti no con ansias o con esperanza o incluso el deseo, pero sólo con un tipo de extrañar que ese tipo de cosas podría ser। Usted ha abierto los ojos a cómo debe sentirse el amor. Puedo prometer esto, voy a resolver nunca más por menos. Sin embargo, en este momento es la muerte entre nosotros. Pero también sé y espero que puedan eventualmente nos unen, con tanto de nosotros merecen por el tiempo que pasamos aparte. Y así por ahora entre función y, quizás, tal vez no. Y aunque usted está lejos, está todo lo que puedo ver, te llevo conmigo a través de todos mis días y te extraño más de lo que puedo decir. Además, Xorxe, recuerde esto - Te quiero no menos que si estuviera aquí ahora. Sé que tienen una tendencia a ser impetuoso, a veces - por lo tanto, el motivo de esta carta. Te amo y estoy esperando el día en que me puedo sentir tus brazos alrededor de mí de nuevo. El siempre,
PS: ¿por qué todas las cosas buenas llegan a un final?

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

کابوس های شیرین من

هراسان و نفس نفس زنان از خواب بیدار می شم قلبم همچین می زنه که انگار می خواد از توی قفسه سینه ام بپره بیرون تنم داغ داغه و خیس عرق... بوی تنش هنوز توی مشامم هست ... ولی نه انگار توی اتاق پر از بوی تنشه .... ناخودآگاه به بالش کنارم دست می کشم ... انگار هنوز گرمای بدنش را توی خودش حبس کرده ...بدنم داغ داغه ... انگار هوز داغی دستاش روی تنم را می سوزونه ...خدایا بوی بدنش ... بعد از 10 سال فکر نمی کردم هنوز این بو به خاطرم باشه ... تکون نمی خورم ... مبادا این حس و حال ازم جدا شه ... ساعت فکر کنم نزدیک 4 صبح است ... یک ساعت دیگه باید بیدار شم که برم سر کار...
سعی می کنم بخوابم ولی دیگه مگه می شه ... انگار دارم فیلم نگاه می کنم تمام زندگی ام از جلوی چشمم رد می شه ... و اون تصادف ... نه نمی خوام یادم بیاد ... اشکام شروع می کنه به ریختن داغیش صورتمو می سوزونه ... پشتم درست همونجای لعنتی شروع می کنه به درد گرفتن
خدایا چرا ؟
گریه امونم را بریده

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

پراکنده

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی/ اگر سفر نكنی/اگر كتابی نخوانی/ گر به اصوات زندگی گوش ندهی/اگر از خودت قدردانی نكنی/به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی /زماني كه خودباوري را در خودت بكشی /وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند/به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی /اگر برده‏ی عادات خود شوی /به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی/اگر برده‏ی عادات خود شوی /اگر هميشه از يك راه تكراری بروی/ اگر روزمرّگی را تغيير ندهی/اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی /يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی /تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی /اگر از شور و حرارت/ از احساسات سركش / از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند/ و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند /دوری كنی /و تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی /اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی /
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی /اگر ورای روياها نروی /اگر به خودت اجازه ندهی/كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات /
ورای مصلحت‌انديشی بروی/ امروز زندگی را آغاز كن /امروز مخاطره كن /امروز كاری كن/نگذار كه به آرامی بميری /
شادی را فراموش نكن /
پابلو نروادا- ترجمه احمد شاملو

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

پاییزانه من

دیروز هوای پاییزی قشنگی داشتیم. از جایی که من هستم -یعنی کار می کنم تقریبن بیشتر تهران از بالا می بینم- دیروز خیلی خوشگل شده بود-شهر منظورمه- خلاصه موقعی که رسیدم به بالای میدون ونک ساعت فکر کنم حول و حوش 7 عصر بود یه نم باران شروع شده بود و بوی پاییز توی هوا پخش بود.یه کمی که جلوتر رفتم یه هو یاد مدرسه و قدیم ها افتادم ... اطرافم را نگاه کردم سر نبش خیابان پردیس یه گاری دستی پر از لبوی داغ و باقالی پخته بود ... همین بو ها بود که منو یاد دوره دبستان و راهنمایی انداخت ... یاد شیطنت های بی پایان من و زویا در راه مدرسه که همه اهل محل داد و بی دادشون از دست ما هوا بود ....
روزگار خوبی بود ولی یه واقعیتی را بگم که این روزگار الانمو خیلی بیشتر دوست دارم . برای اون موقع ها دلم خیلی تنگ می شه بعضی وقت ها نوستالژی ام زیاد می شه ولی الان را بیشتر دوست دارم یعنی خود ِ الانم را بیشتر دوستش دارم از خودم راضی هستم .هنوز نقطه ضعف هایی دارم که باید روشون بیشتر کار کنم ولی زمانی که به پشت سرم نگاه می کنم زمانیکه در موقعیتی قرار می گیرم عکس العمل هایم صحبت هایم و نگاهم را که نقد می کنم متوجه پختگی بیشتر می شم و این طوری می شه از خودم احساس رضایت می کنم ....
دلم الان برف می خواد خوب