Saturday، November 26، 2011

برای شهلا جاهد

روزها به سرعت می گذرند... گذر زمان را توی آیینه لا بلای موهای سفید چین های زیر چشم و بی تابی های روحت در انزوای خودخواسته ات می بینی ...
باور کن در این یک سال یک روز هم نشده که فراموشت کنم... حتی یک روز ... می پرسی چرا؟ چون به روز تولدم فکر می کنم به یاد تو می افتم ... عجیب است نه؟
بدجوری به هم گره خوردیم... زنگ صدایت هنوز توی گوشم هست...
هر روز که به اول دسامبر فکر کردم تو یادم امدی و می دونم که همیشه در یادم خواهی بود...
می پرسی چرا؟ پرسیدن نداره که ... هیچ وقت از یادم نمی ری ...
چرا که روزی که زندگیت را ازت به خاطر عاشق بودن گرفتند را من باید هر سال به عنوان زادروزم بدانمش...
خواستم فقط بدونی شهلای عزیزم که یک روز هم از یادت غافل نبودم ... هر روز که به اول دسامبر فکر کردم به تو هم فکر کردم نه تنها به تو به خیلی های دیگه ...
حالا دیگه هر دوتامون با هم یه چیز مشترک داریم ... یه تاریخ مشترک ، تو برای جاودانگیت و من برای رسیدن به خط پایان...

Sunday، August 14، 2011

کوهیار

برای کوهیارم که به مانند کوه استوار است ....
گوشه ی دلخواهم نشسته ام، عکس های اون روز را نگاه می کنم و یاد تو هستم... یاد اون روزهای خوش خیابون مستوفی، یاد اون تلفن های ساعت 5 صبح، یاد اون سه شنبه هایی که تا صبح نگران بودیم برای چهارشنبه های خاکستری اوین،...
یاد اون اس ام اس های خنده داری که برام وسط جلسه می فرستادی! یاد اون وقت هایی که می شد راحت بشینی و فیلم نگاه کنی... یاد اون تعطیلات عید ، اون سموسه ها و فلافل های کوفتی پارک لاله، چقدر مسخره ام می کردی وقتی فهمیدی که مسموم شده ام!!!!! یاد اون شب های انتخابات و روزهای بعدش، یاد اون روزهایی که می اومدی سر کار دنبالم تا بریم تظاهرات...
سخته کنار باشی، سخته دور باشی، سخته دستت بسته باشه و نتونی هیچ کاری بکنی، سخته این جا همه اش هر دقیقه با عذاب وجدان در جدال باشی ....سخته با هر صدای زنگ تلفن فکر کنی الان بهت یه خبر بد می دن و تو نمی تونی برگردی...
تنها کاری که این جا ازت بر می یاد اینه که عکس پروفایلت رو عوض کنی و اخبار را با اشتراک بذاری یا یه پتیشین امضا کنی...
دلم برات تنگه رفیق، نمی دونم در چه حالی هستی... کجایی؟ کی بازجوت هستش؟فقط می دونم که شرمنده ات هستم ... کاری ازم بر نمی یاد...
لعنت به این روزگار....
بعد نوشت: روی کوهیار کلیک کنید و پتیشین رو امضا کنید لطفن. امضاهاتون از اونی که فکر می کنید موثرتره...

Monday، February 28، 2011

درد تشابه ...

نزدیک نیمه شب، در حال گوش دادن به موزیک توی اون شلوغی احساس می کنی که آرام آرام الکل تاثیر خودشو داره نشون می ده ...داری با نوای موسیقی خودتو تکون می دهی و به مردم نگاه می کنی و خوشحالی برای خودت که ناگهان یک نفر با ریش و چشمهای نزدیک به هم با اورکت می یاد طرفت ... قیافه اش شبیه اطلاعاتی هاست ... نفست می گیره ، درد پشتت یهو برمی گرده ...دستت به طرف سرت می ره که روسری تو بکشی جلو، یادت می افته که اینجا از این خبرها نیست ...
دیگه اثری از الکل و سرخوشی اول شب نیست ...
لعنت ...

Tuesday، January 18، 2011

سئوال

مدت هاست به این فکرم که آیا تعریف ثابتی از عشق و عاشقی وجود دارد؟ آیا فقط کشش جنسی است و یا احساسات هم در آن دخیل است؟ عشق بی قید و شرط چه طور؟ فاکتورهای وجودی اش چیست؟
رومئو و زولیت بیشتر عاشق بودند یا احمق یا خیالباف و یا شاید هم دو موجود بی کار و جویای کمی هیجان؟
خیانت آیا مجاز است و یا نیست؟
تعهد چطور باید وجود داشته باشد یا نه؟
عشق آزاد وجود دارد یا نه؟
آیا در رابطه بین زن و مرد خط قرمز معنا دارد؟....
مدت هاست به این فکر می کنم که می باید کلن تعاریفم را تغییر بدهم ...آیا شدنی است؟
شما برای این سئوال ها جواب دارید؟ ....

Saturday، January 08، 2011

باد برده ها...

توی قطار نشسته ام و بیرون را نگاه می کنم و لحظات را می شمارم تا به مقصد برسم...
به آرزوهایم فکر می کنم ... فکر می کنم در کدام ایستگاه جایشان گذاشتم که دیگر ندارمشان؟
به لحظاتی فکر می کنم که حتی دیگر به عنوان خاطره هم به یادشان نمی آورم...
و به پسرک چشم آبی فکر می کنم که روزگاری قهرمانم بود ... روزگاری که سپری شده ....
و به پسرکی می اندیشم که ناگهان باد با خود بردش...
با تکانی به خودم می آیم ...
قطار ایستاده است...

Wednesday، December 08، 2010

زادروزانه


توی تخت پسرک در آغوشم گرفته بود سخت و تند تند گردنم را می بوسید... به گردنی فکر می کردم که چه بوسه ها برش زده شده بود و حال این طناب دار بود که به عوض لبهای پرحرارت مردش بوسه بر گردنش می زد در اولین لحظات بامدادی ...
و این تقارنش از درون می خوردتم تمام شب ... چرا که زادروزم مصادف بود با آخرین روز زندگیش....
به مردش فکر کردم و خودش و شدت عاشقی... که گفت " ناصر جون می دهم برات...." و به راستی نیز بر سر حرف و پیمان خویش تا آخرین دقایق ماند...
به پسرک فکر می کنم که چه سرنوشت شومی را پدر برایش خواسته و ناخواسته رقم زد...
صحنه ی قتل مادرت را ببینی و بعدش 9 سال به این امید زندگی کنی که زندگی دیگری را تمام کنی...
آفرین بر رافت اسلامی و دادگاه اسلامیمان که از کودکی بی پناه چنین موجودی ساخت و تحویل اجتماع داد...
به فردای این کودک فکر می کنم که آیا می تواند عاشق شود؟ آیا می تواند بر گردنی بوسه زند؟آیا به راحتی توانست آنشب خوابش ببرد؟
به خانواده ی داغدار دو زن این ماجرا می اندیشم که خود نیز بر دیوار مردسالاری و نفرت با استواری تمام سنگی دیگر گذاشتند...
و به مرد داستان خونین فکر می کنم که آیا حال راضی است که شهلا رازش را با خود به گور برد؟ آنچنان که همیشه به او اطمینان داده بود؟
هنگام سرمای زمستان تهران کسی را داشت که برایش لگن دستشویی را گرم می کرد که مبادا سردش شود در آن زمستان بی پیر تهران... و حالا در گرمای قطر چه می کند؟
دوست می داشتم که می فهمیدم بقول آیدای پیاده رو چه احساسی داشت زمانی که در چشم شهلا نگاه کرد و حلقه دار را به عوض لبهایش مهمان گردن او دید...

دراین میانه به دیگری فکر می کنم که بدنش آماج لگدهای عاشق است و مرد با سخاوت تمام نقش می زند بر بندش...
این چه حکایتی است که بر مردان عاشق ما می رود یکی می فرستد معشوق را بالای دار و دیگری جای پاهایش را بر روی بدن معشوق به یادگار می گذارد...
این چه خوی وحشی است که گریبانگیرمان شده ...
دخترک و شهلا اولین نیستند و آخرین هم نخواهند بود...
شب را بیرون بودیم میز کناری دو زوج بودن که عاشقانه می بوسیدند هم را، چشم هایم پر از اشک شد ... 
دلم تنگ است...

Monday، December 06، 2010

نرگسانه ...


 برای نرگسم...

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.


خورخه لوئیس بورخس